تبليغاتX
کهکشان

کهکشان

همیشه منتظرمیمانم

کیست،چیست،کجاست؟

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ... سپيد را سياه كردن از آن منست و نگاه ناتمام از تو ..... دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ...... صدا از منست و سكوت از تو و انتظار .... چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه حتي نمي داني كيست يا چيست ؟‌! از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي رسد ؟ ... تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ... اكنون كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد زمزمه مي كنم : خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه خواه !‌آغوشت را باز كن كه روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و اوهام كه به تباهي مي كشاندم ... خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه هاي وهم گشته ام بي حضور « هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من بيش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق مي زند .. كجاست دشت زيبايي كه نشانش مي دهند ؟ كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:11  توسط شهاب  | 

عاشقت خواهم ماند

خوش آمديد

عاشقت خواهم ماند ..............................بی انکه بدانی .

دوستت خواهم داشت .........................بی انکه بگویم .

درد دل خواهم گفت ............................بی هیچ کلامی .

گوش خواهم داد ...............................بی هیچ سخنی .

در اغوشت خواهم گریست....................بی انکه حس کنی .

در تو ذوب خواهم شد .........................بی هیچ حرارتی .

این گونه شاید احساسم نمیرد

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:23  توسط شهاب  | 

خستگیها

سلام به همه دوستان

امروز به حقیقتی که نمیخواستم باورش کنم دست پیدا کردم،من امروز خسته خسته ام،خسته از زنده بودن،خسته از دوست داشتن،خسته از عشق و عاشقی یکطرفه،خسته از نامردیها،خسته از شکستنها و دم بر نیاوردنها،خسته از معصومیتهای از دست رفته،خسته از نگاه نگران به آینده،خسته از نگرانیهای پوچ و بی ارزش،خسته از دروغهای بیشمار،خسته از قولها و قسم ها ی دروغ،..........

زندگی پوچه،زندگی بی ارزشه وقتی در کنار خود عشقت را میبینی(کسی که تمام عمرت را متعلق به او میدانی)ولی در پیش چشمانت به عشقت آب دهان پرتاب میکند وخیانتی........

مهسیما در نظرات گفته:خوبست که آدمی سنگ صبوری داشته باشدکه بااوسخن بگوید.
صبوری کنیدوتوکل.
عشق چیزی نیست که بی پاسخ بماند.
به قول اعراب:القلب الی القلب الرسول"همان چیزی که خودمان میگوییم دل به دل راه دارد.
محال است پاسخ محبت نامهربانی باشد.منتها به قول ویکتورهوگو"بدبختی ماآدمهااین است که هرچیزی را قبل اززمان خودش میخواهیم".
توکل کنید وزندگی راسخت نگیرید.
شما چه میگویید؟آیا واقعیت دارد؟آیا تا به حال با چشم خود دیده اید؟

صحبت بسیار است و وقت کم ..............

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 23:52  توسط شهاب  | 

مهربانم بمان با من

 
             
 
 
از تو مهربان تر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی آنکه سرزنشم کند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟
خوبا،مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ی آوازهایی که برای تو نخوانده ام،ببخش
من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم،اما پاییز اجازه نداد
بهترینا،صدایم راببخش!لبهایم را ببخش!اشکهایم را ببخش
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
ای مهربانم دوستت دارم ،تو بودی که با تمام بدیها و نقایصم ساختی و دم برنیاوردی.دوستت دارم وامیدوارم روزی بتوانم جبران تمام خوبیها و فداکاریهایت رابکنم.
بعد از خدا تنها یار و یاور من تو بودی وهستی وامیدوارم که تا انتهای عمرم باشی.

 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:16  توسط شهاب  | 

چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی .................

 
 همه ما انسانها سیرتی الهی داریم .
خود واقعی ما خداگونه است ، ولی با نادیده گرفتن آن وتوجه به امور بی اهمیت  از این خود مقدس دور میشویم .
آن قدر دور که کاملا متفاوت می شویم از خود واقعیمان
و تو
دوست من ،
چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی.........
* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی .
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی .
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی.
* در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی .
* بار همه زندیگیت را به خدا می سپاری .
* هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی .
* به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنی که تو را به موفقیت می رسانند.
* ایمان داری که خواستن ، توانستن است.
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی .
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی .
* برای بد خواهانت برکت می طلبی .
* برای کوچکترین نعمتها هم خدا را شکر می کنی ( می دانم که هیچ نعمتی را کوچک نمی دانی )
* برای درگذشتگان طلب رحمت می کنی .
* از عزیزان از دست رفته به نیکی یاد می کنی .
* وقتی که میشنوی شخصی پشت سرت بد گویی کرده است ، تمام صفات خوب آن شخص را برای همه می گویی .
* هر روز خودت را با ترازوی پسری که در کنار ترازویش با جدیت در سرما وگرما درس می خواند ، وزن می کنی و آن کوچولوی درسخوان هر روز با تعجب فکر می کند که آیا این آدم هر روز وزنش فرق می کند؟ اما از این کار تو خوشحال می شود.
* گلها را آب می دهی و برگهای زرد وخشک آنها را جدا می کنی.
* هر روز به همسرت می گویی : چه قدر خوشبخت هستم که تو را دارم .
* صبحهای زود- با شادی وامید به روزی خوب - از خواب بیدار می شوی.
* اهداف بلند مدت و کوتاه مدت زندیگیت ، طعم معنوی دارند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 15:58  توسط شهاب  | 

عبرتی ازروزگار

 

                                                                                         

 

 
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
« من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :
« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.»
user posted image 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 18:24  توسط شهاب  | 

چنین بی کس شدن در باورم نیست

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 18:14  توسط شهاب  | 

     تقدیم به شقايقم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:24  توسط شهاب  | 

این نیز می گذرد...

زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم : این نیز می گذرد...


                                                  
                 

shivaa


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط شهاب  | 

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

ولادت حافظ
تاریخ تولد وی به درستی معلوم نیست ، در قدیمیترین

نسخه های موجد که در دائرالمعارف بزرگ بریتانیکا در

کتابخانه لندن موجود است سال تولد وی بین سالهای

700 تا 726 ه.ق ی باشد.
خواجه پس از فوت پدر و برادران بزرگترش مسئول اداره و

 تامین معیشت خانواده شد ، اما مدت زیادی نگذشته

بود که خانواده حافظ با استفاده از ذخائر قبلی زندگی

خود راکه اداره می کردند ، به اتمام رسید . مادر خواجه

پس از اینکه بوی فقر به مشام خود را احساس کرد و

زمزمه گرسنگی کودکانش او را آزرد ، بفکر افتاد که

خواجه را که اکنون کودکی 8-9 ساله بود با کاری آشنا

 سازد ، لذا در همسایگی آنان مردی ظاهراً آراسته بود

که خواجه برای ادامه زندگی به او سپرده شد و حافظ

چند صباحی با او گذراند اما پس از مدتی آثار سوء اخلاق

 در مردی که بعنوان سرپرست انتخاب شده بود ظاهر

گشت ، لذا حافظ با مشام تیز خود بوی گنداب را

احساس می کرد ( ظاهر فریبنده داشت)از نزد او بیرون

رفت و در جستجوی کاری برآمد . در مغازه نانوایی برای

خمیر گیری مشغول شد در همسایگی نانوایی مکتبی

قرار داشت که حافظ با پرداخت مبلغی از دستمزد روزانه

 خود اوقات فراغت را در این مکتب صرف آموزش و تعلیم

قرآن می نمود و تا حدی در این کار جدی بود که حافظ

کل قرآن گشت  و آنقدر به مکتب شوق داشت که استا

د به او بیش از شاگردان دیگر توجه می کرد .


در نزدیکی نانوایی بزازی وجود داشت که صاحب مغازه

 مردی خوش ذوق و اهل قلم بود و شعر می سرود و ا

ز قوانین شعر آگاهی داشت . حافظ با این مرد مراوده

داشت و شعرهای خود را جهت تائید و یا تصحیح برای

وی می خواند.


شعرهای حافظ چون در آن زمان از قوانین ومعنی خوبی

برخوردار نبود مورداستهزاء استاد قرار می گرفت و او از

بابت این موضوع مکدر بود برای همین امر نذر کرد که 40

 شبانه روز در مسجد به عبادت بپردازد تا حاجت روا

گردد . آنگاه با قلبی آکنده از خلوص و اراده پاک به مدت

40 شبانه روز در محل مورد نظر به عبادت پرداخت در

شب چهلم در اثر خستگی فراوان در حالتی از خلسه فرو

 رفت در این حال امیرالمومنین را در هیبت سقائی دید

که جام آبی به او تعارف کرد حافظ که از همه جا بی خبر

 بود تصور کرد او درویشی است که برای گرفتن پول به او

 آب تعارف         می کند پس از چند بار رد کردن جام آب

 بر اثر اصرار در ویش جام را گرفت و جرعه ای نوشید و

بقیه آب را دور ریخت و جام را پس داد . اما لحظهای بد

درویش در آنجا نبود و هرچه تفحص کرد کمتر یافت در

همین حال دنیا برایش رنگ تازه ای یافت و کلمات زیبای

قرآن درقابل چشمانش رنگی دیگر یافت.


بعد از این واقعه اشعارش جاذبه ای خاص پیدا کرد و بوی

 عطر حقیقت بخود گرفت بطوری که هر انسان عارفی را

 در بحر عرفان غوطه ور می سازد . اولین شعری که پس

 ازاین واقعه سرود و اشاره به این موضوع هم نیز دارد .


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند


و اند آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند


با ده از جام تجلی صفاتم دادند


چه مبارک سحری بود چه فرخنده شبی


آن شبد قدر که این تازه براتم دادند


و اما عشق حافظ


حافظ در یکی از روزهای به قصد تفرج از محلی می

گذشته و در ورای حجاب پرده ای شبحی را دید بسیار

دل انگیز ، اندکی تامل کرد و با چشمانی بهت زده حجاب

 را می نگریست که ناگاه آن جانانه پرده از رخ برگرفت ،

و دیدگان چون دریای خود را به خواجه دوخت ، لحضاتی

چند که بر خواجه عمری گذشت ، سپری شد که نا گاه

آوازی از پس پرده بلند شد و آن مهپاره را فراخواند ،لذا

بناچار آن لعبت والا از دیدگان حافظ پنهان شد . او در ابتدا

 کار خود را خیلی جدی نگرفت اما کم کم در قلب خود

بی تابی زیادی احساس نمود و پس از چند روز که با

مشقت تحمل کرد بالاخره در پی جستجوی یار برآمد و به

 کوی  دلدار عزیمت کرد . پس از رسیدن به آن مکان و

جستجو آه از نهادش برآمد چون آن مکان یک مهمانخانه

بوده و دلدارش نیز مسافری بود بهمراه خانواده که دو روز

 پیش از آن محل و بمنظور ادامه سفر خارج گردیده

بودند . تا آخرین لحظات عمر نیز هرگز توفیق دیدار مجدد

یار را نیافت و اگرچه برای جسجوی وی سفرهای زیادی

را رفت .


شاخ نبات


حافظ شاید به دلیل فقر مالی که داشت تا اواسط

عمرش مجرد بوده ، البته این امر مورد استقبال حافظ

نبوده است و همیشه اشتیاق خود را به ازدواج اعلام

داشته . از جمله کسانی که در این باب بسیار مورد

توجه حافظ بوده  دختری گندمکون و شهلایش بنام شاخ

 نبات بوده که با هم زندگی عاشقانه ای داشته اند و

بسیار به هم دلبسته بودند .


متاسفانه روزگار با روح لطیف و سراسر نوازشگرش سر

جنگ داشته بطوریکه همسرعزیز تر از جانش ناگهانی

رخت از جهان بر بسته ، که در این باره می گوید
 
آن یار کز و خانه ما جای پری بود


سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود


دل گفت فروکش کنم این شهر به پویش


بیچاره ندانست که یارش سفری بود
 
و اما فرزندانش که یکی را در کودکی از دست داده است

 و دیگری را که شاه نعمان نامیده است در عنفوان

جوانی در اثر بیماری فوت میکند که در سوگ فرزندش

مرثیه های سوزناک سروده است 
 
او در سال 791 ه.ق دیده از جهان بر بسته و او را در

مکان مورد علاقه اش در گلگشت مصلی بخاک سپردند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:19  توسط شهاب  |